منو اصلی
به سایت مرکز بسیج جامعه پزشکی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی خوش آمدید
صفحه اصلي > جای پای باران  
چهارشنبه ٠٥ مهر ١٣٩٦
 

 

صمیمیت ونشاط

با رزمنده ها که بود گل از گلش می شکفت .با همه گرم می گرفت وزود صمیمی می شد . بچه ههای رزمنده هم هروقت در کنار ایشان قرار می گرفتند سراز پا نمی شناختند ...

سخنرانی ایشان در پادگان دو کوهه گرم شده بود که یکی احساس کرد باید تکبیر بگوید! آقا تذکر داد که تکبیر نابجارشته کلام را از دست خارج می کند .

یکی از بچه ها شیطنتش گل کرد وبلافاصله دادزد: تکبیر! آقا لبخندی زد : سربه سر من پیرمرد می گذاریر ؟!

صدای تکبیر دوباره بلند شد !آقا خنده اش گرفت .دو لشگر نیرو آنجا به صف ایستاده بودند ؛ همه زدند زیر خنده .آقا ، صلواتی فرستاد .کنترل جمع را که به دست گرفت سخنرانی اش را ادامه داد.   (برادران کبیری  -کتاب خاطرات سبز  ص99)

نامه ای به فرزند شهید

بسمه تعالی

به : آقای ملایی فرزند شهید احمد ملایی از فردوی قم

فرزند عزیزم ! نامه تو به پدر شهیدت را در روزنامه خواندم . آن چه نوشته ای ، حرف دل خیل یهاست ؛ اما این ر ابدان که یاد شهدا را هیچ ک سنمی تواند از سینه این ملت بزداید .همان طور که یاد شهید کربلا همیشه زنده است ، یاد شهیدان کربلای ایران هم زنده خواهد ماند ودل هایی را پراز نور وروح هایی را پر از معذفت وعزم خواهد کرد. نهال مبارکی که با خون آنان آبیاری شده است ،روز به روز برومند تر خواهد شد؛ ان شاء الله .

این بار که به پدرت سلام کردی ، سلام هم به او برسان .(سید علی خامنه ای 79/2/7)

آرامش درپرتو ولایت :

جبهه که می رفت ، لباس نظامی می پوشید .ته دلش هنوز مردد بود که کنار گذاشتن لباس روحانیت کار درستی است یا نه ؟

جمعه باید خودش را به تهران می رساند تا گزارشی از جنگ به محضر امام ارائه بدهد وبرای خواندن خطبه ها به مصلی برود

به اتاق امام که رسید شروع کرد به باز کردن بند پوتین هایش .امام پشت پنجره ایستاده بود وبا لبخند نگاهش میکرد .

وارد اتاق که شد دست امام را بوسید . امام آرام به پشتش زد وفرمود : زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود ؛ ولی الان می بینم چه قدر برازنده شماست !

گل از گلش شکفت . خیالش راحت شده بود . ا زآن پس ، لباس نظامی را که می پوشید لذت م یبرد وافتخار می کرد . ( براساس خاطره ای از زبان معظم له -دیدار با طلاب وروحانیون عازم جبهه 66/8/26)

فرمانده ای دقیق :

صبح زود بود . دو سه نفر آمده بودند برای بازدید .فکر کردیم از فرماندهان ارتش هستند .جبها دب حردان در اهواز ، خط مقدم ما به حساب می آمد ونقطه ای حساس وپرخطر بود .

خوب که دقت کردم آقا را شناختم . لباس نظامی داشت وکلت به کمر بسته بود . مثل یک نظام یکارکشته ، خط را بررسی کرد . رفت سنگر دیده بانی ، بدون ترس ، تمام قد ایستاد ومواضع دشمن را با دوربین از نظر گذراند.

به مسئول تدارکات فرمود به ستاد برود وبرای بچه های خط کمی امکانات بگیرد .به ما هم تاکید کرد که در نقطه حساسی مستقرشده اید؛ مواظب سمت راست باشید، دشمن شما را دور نزند.    سردار شهید شوشتری

دلتنگی برای سرباز ولایت :

یک روز از خاکسپاری شهید صیاد شیرازی می گذشت .خانواده شهید ، ببعد از نماز صبح خودشان را به بهشت زهرا رساندند . به مزار که نزدیک شدند  ، با دیدن چند نفر که جلو آمدند تعجب کردند ! محافظ های آقا بودند . وقتی خودشان را معرفی کردند ، اجازه عبور دادند .آقا بالا سر مزار ایستاده بود وزیر لب نجوا می کرد .

حیرت خانواده صیاد را که دید فرمود ک دلم برای صیادم تنگ شده بود !

صیاد دو روز قبل از شهادت ، پیش آقا بود . روز تشییع با شکوه شهید هم آقا حاضرشده بود وتابوتش را بوسیده بود .با هم احساس دلتنگی داشت . (امیرناصر آراسته ؛ همرزم شهید صیاد شیرازی ) 

 

عنوان

 

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 234 | بازدید امروز : 55 | کل بازدید : 141264 | بازدیدکنندگان آنلاين : 5 | زمان بازدید : 0.17 
دانشگاه علوم بهزیستی...مراکز پژوهشی دانشگاهمراکز درمانیگروه های آموزشیتماس با دانشگاه

Copyright © 2009 U.S.W.R - All rights reserved. دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی